شر و ور !!!
آخ آخ عاشقی هم بد دردیه ها ...
نمیدونم چی بگم ؟ اصلا" از چی بگم؟
دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو ؟
دوری و دوستی رو قبول کنم؟ یا از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟
سکوت علامت رضایته رو باور کنم یا جواب ابلهان خاموشیه رو ؟
نمیدونم واقعا" من دیگه هیچی نمیدونم...
هنگ هنگم ... داغ داغم ... اصلا" قاطی پاتیم
…
یا مثلا" به ما که از بچگی گفتن مشکی رنگ غم و افسردگیه رو باور کنم یا مشکی رنگ عشقه رو ؟
شاید اصلا" هرکی عاشق میشه افسرده میشه !!! شاید... یا
شایدم این غم دوری از عشقه که کمرشکن میشه ...
ای خدا عاشقی اینه؟....
آخه من با کی دارم حرف میزنم؟ اصلا" هستی؟
اگه هستی منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟
چرا فقط توی فیلما خدایی؟ چرا تا یکی میگه خدااا زود صداشو میشنوی ؟ شفا پشت سر شفا … معجزه ها پشت هم ردیف میشن ... مرده ها زنده میشن... بیچاره ها خوشبخت میشن ...
من نمیدونم هستی یا نه؟ اگه نیستی که واسه خودم دارم شر و ور میگم ... اگه هم هستی خودت همه چیزو ردیف کن ... خودت میدونی چیا رو میگم ... آخه بدبختی یکی دو تا هم نیستن
ببین داری چی به روز ما میاری... اون از لحظه ی سال تحویل که تو بیمارستان هفت سین ما بود: سرم ، سکوت ، سرما، سهل انگاری ، سهم نداشتن ، سرسام ، سر درد ، سر گیجه ...
اینم
