تبليغاتX
♥♣♥ پسر اردیبهشت ♣♥♣ - این داستانو خیلی دوست دارم...

نوک پرنده را هرگز مبند با بالهایش آواز خواهد خواند پر و بالش را در هم مشکن با آوازش خواهد پرید تا اوج کهکشان



نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استاد دکتر علی شريعتي

♥♣♥ پسر اردیبهشت ♣♥♣

دلم دریاست ولی کاشکی نبود ... اونوقت آرامش داشتم...

این داستانو خیلی دوست دارم...

 

داستانی رو که می خوام براتون نقل کنم درباره ی سربازی هست که پس از جنگ ویتنام می خواست به خونه ی خودش برگرده.

 سرباز قبل از اینکه به خونه برسه ,از نیویورک  با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : " پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ، ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم ."

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:"ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم."

پسر ادامه داد:"ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند."

پدرش گفت:"پسر عزیزم،متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند."

پسر گفت:"نه ، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند."

آنها در جواب گفتند:"نه ، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند .

پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردندو برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها یک دست و پا داشت ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:30  توسط حامد  | 


حقوق این قالب متعلق به حامد میباشد.