تبليغاتX
♥♣♥ پسر اردیبهشت ♣♥♣

نوک پرنده را هرگز مبند با بالهایش آواز خواهد خواند پر و بالش را در هم مشکن با آوازش خواهد پرید تا اوج کهکشان



نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استاد دکتر علی شريعتي

♥♣♥ پسر اردیبهشت ♣♥♣

دلم دریاست ولی کاشکی نبود ... اونوقت آرامش داشتم...

دلتنگی های اخیر من !i!i!

 

 

میدونی چه جملاتی آزارم میدن؟

اصلا" میدونی جملات چه کسایی روانم رو به هم میریزه؟

کسایی که تمام وابستگی های من رو تشکیل میدن . کسایی که نمیتونم برای یه لحظه فکر کنم که نباشن . جمله های جور واجوری ازشون میشنوم...

 

شنیدن جملاتی مثل: نمیخوام ناراحتیتو ببینم از زبون کسایی که خودشون باعث ناراحتیت میشن .

 

 یاجمله هایی مثل : میخوام خوشبخت بشی از زبون کسایی که خودشون دارن ازم دریغ

می کنن .

حالا دیگه به این جمله ایمان پیدا کردم : آدمها بیشتر "واسه"ی خودشان می گویند ،

مخصوصاً وقتی که می گویند "من بیشتر واسه خودت می گم" .

 

 خدااا اين آدما چرا اينطورند ؟؟؟؟….

يه مشت مار گزيده که از گزيده شدن لذت می برند و مشتی گرگ که از دريدن سير نميشوند .

به خودم می خندم که پشت فرمون زندگی نشسته ام و به چراغ سبز بيلاخ نشون ميدم و با چراغ قرمز تریپ  LOVE  می ذارم !!!

 

خسته ام از آدما ... از قورباغه صفتی آدما ... این حیوون دوزیست که براش فرق نمیکنه تو آب باشه یا خشکی ... چه می فهمه آب چیه ؟ خشکی حالیش نیست

مهم زنده بودن خودشه اما هيچ وقت لذت آب و آبی بود رو نمی فهمه .

توی اين دنيا هرجا که گود باشه توش آب جمع ميشه .

اما چرا توی سوراخای قلبم به جای آب خون جمع ميشه ؟

آره آدما رو میگفتم ... خيليا التماس می کنند و عده ای بر دنيا تف می کنند و عده ای هم پوزخندی

می زنند .

و بازهم زندگی مثل خون جريان داره

مثل نهر مثل بحر مثل زهر !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:11  توسط حامد  | 

شر و ور !!!

 

آخ آخ عاشقی هم بد دردیه ها ...

 

 

نمیدونم چی بگم ؟ اصلا" از چی بگم؟

 

دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو ؟

 

دوری و دوستی رو قبول کنم؟ یا از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟

 

سکوت علامت رضایته رو باور کنم یا جواب ابلهان خاموشیه رو ؟

 

 

نمیدونم واقعا" من دیگه هیچی نمیدونم...

 

هنگ هنگم ... داغ داغم ... اصلا" قاطی پاتیم…… 

 

 

یا مثلا" به ما که از بچگی گفتن مشکی رنگ غم و افسردگیه رو باور کنم یا مشکی رنگ عشقه رو ؟

 

شاید اصلا" هرکی عاشق میشه افسرده میشه !!! شاید... یا

 

شایدم این غم دوری از عشقه که کمرشکن میشه ...

 

ای خدا عاشقی اینه؟....

آخه من با کی دارم حرف میزنم؟ اصلا" هستی؟

 

اگه هستی منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟

چرا فقط توی فیلما خدایی؟ چرا تا یکی میگه خدااا زود صداشو میشنوی ؟ شفا پشت سر شفا … معجزه ها پشت هم ردیف میشن ... مرده ها زنده میشن... بیچاره ها خوشبخت میشن ...

 

من نمیدونم هستی یا نه؟ اگه نیستی که واسه خودم دارم شر و ور میگم ... اگه هم هستی خودت همه چیزو ردیف کن ... خودت میدونی چیا رو میگم ... آخه بدبختی یکی دو تا هم نیستن

 

ببین داری چی به روز ما میاری... اون از لحظه ی سال تحویل که تو بیمارستان هفت سین ما بود: سرم ، سکوت ، سرما، سهل انگاری ، سهم نداشتن ، سرسام ، سر درد ، سر گیجه ...

 

 

اینم از حال و روز الآنم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:46  توسط حامد  | 


حقوق این قالب متعلق به حامد میباشد.