داستان زير، مطلبی رو بيان می کنه که من واقعا بهش اعتقاد دارم، و اون نگاه کردن از يک سطح ديگه به روابط اجتماعيمون هستش...
زمانی مردی تقاضا کرد که بهشت و جهنم را ببیند . وقتی به جهنم رسید ،از دیدن مردمی که دور میز ضیافت بزرگی نشسته بودند، حیرت کرد. بهترین غذاها روی میز انباشته شده بود. چه جشنی! شاید جهنم آنقدرها که میگفتند، بد نبود!
ولی وقتی از نزدیک به آنهایی که دور میز نشسته بودند، نگاه کرد متوجه شد که با وجود آن همه غذا همه از گرسنگی رو به مرگاند. میدانید، به هر یک چوب غذا خوریی به طول یک متر داده بودند! هیچ راهی وجود نداشت که با ا ین چوبها بتوانند غذا را به دهانشان ببرند . هیچ کس حتی یک لقمه هم نخورده بود. واقعاً که چنین نزدیک به ضیافت نشستن و ناتوانی در خوردن حتی یک لقمه، جهنم بود.
سپس مرد به بهشت رفت تا زندگی را در آنجا ببیند. در نهایت تعجب دید که مردمی درست با همان وضعیت دور میز ضیافت نشستهاند. به هر نفر هم چوبهای غذا خوری یک متری داده شده بود! ولی در آنجا همه با شادمانی مشغول صرف غذاهای لذیذ بودند. سا کنان بهشت ... از چوبهای بلند برای غذا دادن به یکد یگر استفاده میکردند.
بهشت و جهنم از سري داستانهاي كتاب قصه های صلح
اثر:مارگرت رید مک دانلد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط حامد
|
داستانی رو که می خوام براتون نقل کنم درباره ی سربازی هست که پس از جنگ ویتنام می خواست به خونه ی خودش برگرده.
سرباز قبل از اینکه به خونه برسه ,از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : " پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ، ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم ."
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:"ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم."
پسر ادامه داد:"ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند."
پدرش گفت:"پسر عزیزم،متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند."
پسر گفت:"نه ، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند."
آنها در جواب گفتند:"نه ، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند .
پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردندو برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها یک دست و پا داشت ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:30  توسط حامد
|