تبليغاتX
♥♣♥ پسر اردیبهشت ♣♥♣

نوک پرنده را هرگز مبند با بالهایش آواز خواهد خواند پر و بالش را در هم مشکن با آوازش خواهد پرید تا اوج کهکشان



نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استاد دکتر علی شريعتي

♥♣♥ پسر اردیبهشت ♣♥♣

دلم دریاست ولی کاشکی نبود ... اونوقت آرامش داشتم...

خسته شدم ...

 

 

 

ببین

 

اولش کمی میترسی

 

از پاهای دردناکی که روز به روز درازتر میشن و جوش های قرمزی که

 

صورتت رو پر میکنن . از دلی که همیشه تنگه و گرفته و گریه های ناگهانی

 

 و بی دلیل! میترسی از احساست نسبت به پاییز .

 

میترسی از خودت ! از اینکه به دیگران بگی کی هستی ...و خود واقعیت رو

 

نشون بدی ....

 

از اینکه به عشقت بگی کی هستی و چه قدر دوسش داری ...میترسی...

 

همش دلت میخواد بخوابی و بری تو خواب و رویا . میخوای از حقیقت فرار

 

 کنی . کدوم حقیقت ؟ حقیقت تلخی که همیشه باهاته . حتی بعد از

 

مرگ هم ولت نمیکنه . مثل یه کابوسه که هیچ وقت تموم نمیشه تا از

 

خواب بیدار شی و ببینی که همش یه خواب بوده... میدونی چرا؟؟؟

 

 

آخه اون خواب نیست . همش واقعیه . آره میدونم . همین تو رو

 

میترسونه. اما نترس ......

 

برو تو حیاط یا پشت بوم ...آره پشت بوم قشنگ تره ...

 

تازه اونوقت ستاره ها هم میشنوند که تو چی میگی . برو فریاد بزن که :

 

 

 دیگه خسته شدم...دارم تموم میشمممممممم.................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 14:52  توسط حامد  | 


حقوق این قالب متعلق به حامد میباشد.