خسته شدم ...
♣♣♣
ببین
اولش کمی میترسی
از پاهای دردناکی که روز به روز درازتر میشن و جوش های قرمزی که
صورتت رو پر میکنن . از دلی که همیشه تنگه و گرفته و گریه های ناگهانی
و بی دلیل! میترسی از احساست نسبت به پاییز .
میترسی از خودت ! از اینکه به دیگران بگی کی هستی ...و خود واقعیت رو
نشون بدی ....
از اینکه به عشقت بگی کی هستی و چه قدر دوسش داری ...میترسی...
همش دلت میخواد بخوابی و بری تو خواب و رویا . میخوای از حقیقت فرار
کنی . کدوم حقیقت ؟ حقیقت تلخی که همیشه باهاته . حتی بعد از
مرگ هم ولت نمیکنه . مثل یه کابوسه که هیچ وقت تموم نمیشه تا از
خواب بیدار شی و ببینی که همش یه خواب بوده... میدونی چرا؟؟؟
آخه اون خواب نیست . همش واقعیه . آره میدونم . همین تو رو
میترسونه. اما نترس ......
برو تو حیاط یا پشت بوم ...آره پشت بوم قشنگ تره ...
تازه اونوقت ستاره ها هم میشنوند که تو چی میگی . برو فریاد بزن که :
دیگه خسته شدم...دارم تموم میشمممممممم.................
