|
حالا دیگه هیچی نیستم
|
||||
|
|
||||
تصمیم گرفتم آدم حسابی باشم ، البته نه از نوع بقیه... یه آدم حسابی که همه ی کاراش رو نظم باشه طبق یه برنامه ی مهندسی ... از کی شروع کنم؟ از فردا خوبه ؟ یا شاید بهتر باشه از همون شنبه شروع کنم ؟ هان؟ البته من معمولا" به نظر کسی اهمیت نمیدم . خودم میگم شنبه بهتره. شنبه : اه چه زود جمعه تموم شد ، آخ که چقدر بدنم انعطاف پذیری داره ، چقدر کش میاد ... من که هنوز خواب خوابم . بابا تابستونه ها .پاشم چی کار کنم؟ یا باید سر به سر خواهرم بذارم که دادش در بیاد و مامانم سر من خالی کنه یا با خودش دعوام شه و هی بیخودی از بالا تا پایینم گیر بده ؛ از مدل موهام گرفته تا بوی جورابم . 5 دقیقه دیگه بیدار میشم ....اوه اوه چند تا اس ام اس و میس کال داشتم . اونا رم باید جواب بدم . بعد نهار میرم سراغ کامپیوتر ، کامنتا رو چک کنم .تازه عکس desktop رو هم عوض نکردم. آخ جون یه جدول مجله هم مونده که باید یه حالی به اون بدم . عصر هم یکم بازی کنم . البته IGI که خدا بیامرزدش باید مثل پسربچه ها spiderman بازی کنم... از هیچی که بهتره... قبل خاموش کردن کامپیوتر یه سر دیگه به کامنتا بزنم . کم کم داره خوابم میگیره . شامو که خوردم یه کم کتاب بخونم . تازه داشت به جاهای خوب خوبش میرسید . آخیش ای ول بدنم . خداییش خیلی خوب کش و قوس میاد . شب بخیر . یکشنبه : مثل شنبه دوشنبه : مثل یکشنبه سه شنبه : مثل دوشنبه چهار شنبه : مثل سه شنبه پنج شنبه : خدا اموات شما رو هم بیامرزه ؛ مثل چهار شنبه جمعه : تعطیله... منم تعطیلم . یادم رفت جای ناراحتیامو مشخص کنم . چه روزایی دلم بگیره بهتره ؟ سه شنبه خوبه ؟ آهان یه پیشنهاد میگم یه کاری کنم که یه روزه زیاد بهم فشار نیاد ؛ هر روز به میزان لازم تو برنامه هفتگیم باشه . حالا شد . به این میگن یه برنامه ی جامع ... اه باز یه چیزایی رو که جا انداختم . حرفای تیز و لبه داری که قلبم رو جر میدن ... اونا رو هم میذارم کنار همون ناراحتیای روز مره ... حالا با خیال راحت میتونم بخندم ... آخه من یه آدم حسابی شدم ... هوررررررا خنده ی تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست گاهی دل اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره بعد خوندن برنامه ی منسجم من یه داستان رو بخون تا حالت یه کم جا بیاد . اینم از اون سری داستاناست که جای تامل داره . یک پروژه علمی دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف کلی ماده شیمیایی "دی هیدروژن مونوکسید" توسط دولت را امضا کنند و برای این خواست خود دلایل زیر را عنوان کرده بود: _مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود. _یک عنصر اصلی باران اسیدی است . _وقتی به حالت گاز درمی آید بسیار سوزاننده است. _استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود. _باعث فرسایش اجسام می شود. _حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی میگذارد. _حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است. از 50 نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا کردند.6نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند.و اما فقط یک نفر می دانست ماده شیمیایی "دی هیدروژن مونوکسید"در واقع همان آب است. !!!عنوان پروژه دانشجویی فوق "ما چقدر زود باور هستیم؟" بود.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:20 توسط حامد
|

میدونی چه جملاتی آزارم میدن؟ اصلا" میدونی جملات چه کسایی روانم رو به هم میریزه؟ کسایی که تمام وابستگی های من رو تشکیل میدن . کسایی که نمیتونم برای یه لحظه فکر کنم که نباشن . جمله های جور واجوری ازشون میشنوم... شنیدن جملاتی مثل: نمیخوام ناراحتیتو ببینم از زبون کسایی که خودشون باعث ناراحتیت میشن . یاجمله هایی مثل : میخوام خوشبخت بشی از زبون کسایی که خودشون دارن ازم دریغ می کنن . حالا دیگه به این جمله ایمان پیدا کردم : آدمها بیشتر "واسه"ی خودشان می گویند ، مخصوصاً وقتی که می گویند "من بیشتر واسه خودت می گم" . خدااا اين آدما چرا اينطورند ؟؟؟؟……. يه مشت مار گزيده که از گزيده شدن لذت می برند و مشتی گرگ که از دريدن سير نميشوند . به خودم می خندم که پشت فرمون زندگی نشسته ام و به چراغ سبز بيلاخ نشون ميدم و با چراغ قرمز تریپ LOVE می ذارم !!! خسته ام از آدما ... از قورباغه صفتی آدما ... این حیوون دوزیست که براش فرق نمیکنه تو آب باشه یا خشکی ... چه می فهمه آب چیه ؟ خشکی حالیش نیست مهم زنده بودن خودشه اما هيچ وقت لذت آب و آبی بود رو نمی فهمه . توی اين دنيا هرجا که گود باشه توش آب جمع ميشه . اما چرا توی سوراخای قلبم به جای آب خون جمع ميشه ؟ آره آدما رو میگفتم ... خيليا التماس می کنند و عده ای بر دنيا تف می کنند و عده ای هم پوزخندی می زنند . و بازهم زندگی مثل خون جريان داره… مثل نهر مثل بحر مثل زهر !!!
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:11 توسط حامد
|

آخ آخ عاشقی هم بد دردیه ها ...
نمیدونم چی بگم ؟ اصلا" از چی بگم؟
دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو ؟
دوری و دوستی رو قبول کنم؟ یا از دل برود هر آنکه از دیده برفت؟
سکوت علامت رضایته رو باور کنم یا جواب ابلهان خاموشیه رو ؟
نمیدونم واقعا" من دیگه هیچی نمیدونم...
هنگ هنگم ... داغ داغم ... اصلا" قاطی پاتیم
…
یا مثلا" به ما که از بچگی گفتن مشکی رنگ غم و افسردگیه رو باور کنم یا مشکی رنگ عشقه رو ؟
شاید اصلا" هرکی عاشق میشه افسرده میشه !!! شاید... یا
شایدم این غم دوری از عشقه که کمرشکن میشه ...
ای خدا عاشقی اینه؟....
آخه من با کی دارم حرف میزنم؟ اصلا" هستی؟
اگه هستی منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟
چرا فقط توی فیلما خدایی؟ چرا تا یکی میگه خدااا زود صداشو میشنوی ؟ شفا پشت سر شفا … معجزه ها پشت هم ردیف میشن ... مرده ها زنده میشن... بیچاره ها خوشبخت میشن ...
من نمیدونم هستی یا نه؟ اگه نیستی که واسه خودم دارم شر و ور میگم ... اگه هم هستی خودت همه چیزو ردیف کن ... خودت میدونی چیا رو میگم ... آخه بدبختی یکی دو تا هم نیستن
ببین داری چی به روز ما میاری... اون از لحظه ی سال تحویل که تو بیمارستان هفت سین ما بود: سرم ، سکوت ، سرما، سهل انگاری ، سهم نداشتن ، سرسام ، سر درد ، سر گیجه ...
اینم
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:46 توسط حامد
|

عجب دنیایی شده ... نه بهتره بگم عجب دنیایی بوده ...
که حتی از روزای اول برادر کشی رو شاهد بوده ... گاهی وقتا دلم براش می سوزه که روش این همه کثافت کاری انجام میشه و فقط شاهد این قضایاست و کاری از دستش برنمیاد...
بدم میاد از آدماش ... از آدمایی که در حد مگس هم نمی فهمند ولی دم از حکمت و عرفان و خدا می زنن …
بدم میاد از کسایی که زاویه ی دیدشون از 25 درجه بالاتر نمیره .... اگه یه شب مهتابی ببریشون کنار دریا و انگشتتو به سمت ماه نشونه کنی و بگی اونجا رو ببین ... فقط نوک انگشتتو میبینن...یا وقتی دارن راه میرن از نوک بینیشون جلوتر رو نمیبینن... این آدما مثال همون جمله ی معروفن که میگه:
” در مقابل کسی که معنی پرواز رو نمی فهمد ؛هر چه قدر اوج بگیری ، کوچکتر می شوی."
نمی دونم چی بگم ولی واقعا" حالم از این آدما که دور و برم کم هم نیستن به هم می خوره ...
از کسایی که حالت فیلسوفانه به خودشون میگیرن و بادی به غبغب میندازن و ادعای دلسوزی میکنن واست ... آخه کجای دنیا دایه از مادر مهربونتر میشه؟؟؟
کسایی که تو رو اونجور که هستی نمیخوان ... اونجوری که دوست دارن باشی ، دوست دارن…
کسایی که می خوان ادای آدم خوبا رو در بیارن ولی تو واقعیت وجودت رو زیر سوال میبرن … کسایی که دم از روشن فکری و دنیای صنعتی غرب و ایدئولوژی و فن آوری و ... دم از مسلمونی میزنن و مثلا" شب و روز با خدا عشق بازی می کنن ... و به اصلاح عاشق معرفت اند و از عشق زمینی ( وآلودگیهای عشق زمینی !!! K ) به دورند... خواب بهشت و میبینند ... ووو... اینا همش درحالیه که شعور آدمای دیگه رو زیر سوال می برن ... ( البته نه همه ی این تیپ آدما ولی کم نیستن .... )
,ولی به نظرم اینا آدمای قابل ترحمی اند... این تنها جمله ای بود که در وصفشون میتونم بگم...
حالا اینا رو خوندی یه جمله بهت میگم خوب روش فکر کن ... واسه یه لحظه که شده تمام تمرکزت رو بذار و برو تو بهرش:
خودت باش به اندا زه ی کافی دیگران وجود دارند
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:14 توسط حامد
|

داستان زير، مطلبی رو بيان می کنه که من واقعا بهش اعتقاد دارم، و اون نگاه کردن از يک سطح ديگه به روابط اجتماعيمون هستش...
زمانی مردی تقاضا کرد که بهشت و جهنم را ببیند . وقتی به جهنم رسید ،از دیدن مردمی که دور میز ضیافت بزرگی نشسته بودند، حیرت کرد. بهترین غذاها روی میز انباشته شده بود. چه جشنی! شاید جهنم آنقدرها که میگفتند، بد نبود!
ولی وقتی از نزدیک به آنهایی که دور میز نشسته بودند، نگاه کرد متوجه شد که با وجود آن همه غذا همه از گرسنگی رو به مرگاند. میدانید، به هر یک چوب غذا خوریی به طول یک متر داده بودند! هیچ راهی وجود نداشت که با ا ین چوبها بتوانند غذا را به دهانشان ببرند . هیچ کس حتی یک لقمه هم نخورده بود. واقعاً که چنین نزدیک به ضیافت نشستن و ناتوانی در خوردن حتی یک لقمه، جهنم بود.
سپس مرد به بهشت رفت تا زندگی را در آنجا ببیند. در نهایت تعجب دید که مردمی درست با همان وضعیت دور میز ضیافت نشستهاند. به هر نفر هم چوبهای غذا خوری یک متری داده شده بود! ولی در آنجا همه با شادمانی مشغول صرف غذاهای لذیذ بودند. سا کنان بهشت ... از چوبهای بلند برای غذا دادن به یکد یگر استفاده میکردند.
بهشت و جهنم از سري داستانهاي كتاب قصه های صلح
اثر:مارگرت رید مک دانلد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:36 توسط حامد
|

داستانی رو که می خوام براتون نقل کنم درباره ی سربازی هست که پس از جنگ ویتنام می خواست به خونه ی خودش برگرده.
سرباز قبل از اینکه به خونه برسه ,از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : " پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم ، ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم ."
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:"ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم."
پسر ادامه داد:"ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند."
پدرش گفت:"پسر عزیزم،متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند."
پسر گفت:"نه ، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند."
آنها در جواب گفتند:"نه ، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی."
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند .
پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردندو برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها یک دست و پا داشت ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:30 توسط حامد
|

♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀ روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند:" بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است..." ♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀♂♀
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:47 توسط حامد
|

▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲
▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲
بی قرارم مثل رودی گرم دریا گشته ام
با همین موجی که می آید به دریا می زنم
بس که در ساحل نشسته ، تکه ی سنگی شدم
بس حکایت از تماس موج ها دارد تنم
من نخواهم ماند در تاریکی مرداب ها
گفته بودم خواستار سرنوشتی روشنم
التهاب باز پیوستن مرا آتش زده
باز کن آغوش را آماده ی پیوستنم
آخرین بانگ مرا از موج دریا بشنوین
ای کمال قطره ها ، ای رودها ، دریا منم
▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲
▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲▼▲
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:38 توسط حامد
|

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم،
با اندوه و افس